بعد از آقای یازده

بعضی از روابط عجیب اند. مثلا این یکی که از یک اس ام اس ناشناس شروع شد. دو صفحه ی فینگیلیش درباره ی کارآگاه و آنتونیونی و میشائیل کین و دیگر نمی دانم چی. ولی یادم است که حتی نتوانستم جمله بندی اش را درست بخوانم و منظورش را بفهمم. به عادت همیشه ام بی خیال جواب دادن یا پرس و جو کردن از ناشناس شدم. آخر شب آدم ناشناس دوباره اس ام اس زد و آخر شب، زمان عجیبی است که باعث می شود آدم از قوانینش تخطی کند. گفت: «خب چرا نگفتی که اس ام اس رو اشتباه فرستادم؟ من فکر کردم به دوستم فرستادم و چند ساعته که منتظر جوابش هستم.» و من هم عذرخواهی کردم و توضیح دادم که عادت ندارم به اس ام اس های ناشناس جواب بدهم و...

و همین چند جمله شروع گفتگویی بود که فهمیدم آقای یازده چقدر خوره ی فیلم است و اس ام اس اولش هم مربوط به فیلم کارآگاه بوده و اسم چند تا از کارگردان های فرانسوی را نوشته بوده که به تازگی فیلم هایشان را پیدا کرده و فهمیدم آقای یازده کرجی است و فهمیدم دقیقا در انتهای خیابانی که خانه ی من آن جاست زندگی می کند (و واقعا او هم این اتفاق را باور نمی کرد و فکر می کرد سر کارش گذاشته ام) و فهمیدم حتی حتی گاهی شعر هم می نویسد (و البته من نگفتم که شاعر هستم) و فهمیدم آقای یازده در حال حاضر در یک کتابخانه مدخل نویسی می کند و چند تا پروژه ی فیلم توی کله اش دارد و از آن آدم هایی ست که هر از چند گاهی حوصله اش از کار سر می رود و می زند بیرون و بیرون تر و بیرون تر تر.

دو بار هم در کافه ای در کرج دیدمش (یعنی قرار گذاشتیم که هم را ببینیم) و بار دوم فهمیده بود من هم شاعرم و من هم کتابم را آوردم و دادم بهش و او هم یک پاکت فیلم داد دستم که اتفاقا تویش آن فیلم کارآگاه (SLEUTH) هم بود و اتفاقا چقدر هم فیلم خوبی بود. گفت اینها را به همین ترتیبی که گذاشته ام ببینی ها. گفتم اینهمه فیلم نده دست من، معلوم نیست کی بتوانم ببینم و پس بدهم. گفت بی خیال بابا، هر وقت پس دادی مهم نیست، من دست خیلی ها فیلم دارم. دفعه ی بعدی که بهش زنگ زدم رفته بود سنندج و توی یک روستا زندگی می کرد. گفت یکی از دوستانم را آورده ایم که برود خدمت، خودمان هم همینجا چادر زده ایم و خوب است، هوا خیلی خوب است.

توی گوشی ام یازده سیوش کرده بودم. نمی دانم چرا 11 اما خب به هر حال این باعث می شد که اسمش را یادم برود. گوشی ام را که گم کردم، آقای یازده هم گم شد. آدم اینترنتی ای نبود. دلش نمی خواست حتی وارد فضای مجازی بشود. فقط دلش می خواست فیلم ببیند و کتاب بخواند و گاه گاهی علف بزند و یک گوشه ی دنج، زندگی کند.

نمی گویم دلم می خواهد دوباره اس ام اس بزند یا بزنگد یا دوباره بنشینیم و شعر بخوانیم یا درباره ی فیلم هایی که دوست داریم و نداریم حرف بزنیم. نه! هرگز! زیرا بعضی روابط عجیب اند و همین باعث می شود که آدم همیشه توی ذهنش آن ها را حفظ کند.

11

 

/ 16 نظر / 86 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد مرادپور

چقدر این پست فضای عجیب و دلگیری داشت

میثم

سلام من عضو جدید کارگاهتون هستم خوشحال میشم راج کارام نظر بدید

بهار

فاطمه خیلی دوست دارم کاش جلسه نقد کتاب دکتربودم که میدیدمت

مینا خازنی اسکویی

روابط عجیب خوبند!

رضوانه فلاحتی

گاهی کمرنگترین ها نقش های پررنگی رو ایفا میکنند... وساده ترین حرفاشون بدون اینکه خودمون هم بدونیم،تاثیر مهمی توی زندگیمون میذاره... ممنون دختر شاعر و خوش قلم وموبلند[گل] [گل]

الیاس

و چه قدر بد است که آدم ها خاطره می سازند و بعد یکهو نیستند...

الیاس

در ضمن استاد؟ خواهشا یه گوشی بگیییییییییییر :@

آرزو طهماسبی

آخی عزیزم‏...چه تجربه ی شیرین ودرعین حال دلگیری

نیاز

عجب عکسی و گم شدن موبایلتون منم دلتنگ کرده! گاهی یه اس ام اس بهتون دادن یا یه اس ام اس گرفتن که: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی حالم و خوب میکرد تو روزایی که هیچ خوب نیس

آرش

کاری نداره که برو دم خونه شون[نیشخند]